‏نمایش پست‌ها با برچسب ستاره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ستاره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

ترانه ای زیبا تقدیم به شهید ستار بهشتی

ستار بهشتی که بدست دژخیمان خامنه ای یه شهادت رسید
ستار بهشتی که بدست دژخیمان خامنه ای یه شهادت رسید
تو چشماش یه حس غریب درد
همش دنبال حرف تازه بود
توی ذهن تب دار و طوفانیش
پر از بحثای بی اجازه بود
یه شلوار جین
پیرهنی ساده
صمیمی و محجوب و افتاده
توکیفش کتابای ممنوعه
کی میدونه که کی بهش داده
پرنده بخون
وقت آوازه
میدونم دلت تنگ پروازه
تو بیزاری از این قفس مرگی
واست پرکشیدن
یه اغازه
گاهی تو خشم و درد
با مادرای رنج
با بچه های فقر
دمساز میشد
گاهی میرفت و تو
کافی نتای شهر
بغض نگفتشو
آواز میشد
یه روز اما
یه روز بد
دم غروب
خبر اومد
که دیگه نیس
ندیدنش
سرکوچه دست بسته بردنش
یکی میگفت
کجا رفته
یکی میگفت
چرا رفته
یکی میخوند
ستاره شد
توی تک تک ما
دوباره شد..

۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

ایران - برشانه های طوفان

اصغر  بدیع زادگان،،محمد حنیف نژاد،،سعید محسن
اصغر  بدیع زادگان،،محمد حنیف نژاد،،سعید محسن

آرزوی  شکوه  ایران 

روزگاری غریب و تنها داشت
پیرمردی که اهل عصیان بود
هستی اش از تمام این دنیا
عشق پاکی به نام ایران بود
مانده در خاطرات این مردم
رنگ سرخ و کبود فریادش
از تب و درد بیکسی میسوخت
آخرین روزهای مردادش
سالهای سیاه و بسته چه ها
با دل زخمی مصدق کرد
احمدآباد خسته پیرش را
پشت دیوارهای خود دق کرد
با نظامیترین حکومتها
دهن هر که مانده را بستند
پای رفتن نمانده بود، انگار
راهها تا همیشه بنبستند
شهر در هاله ی سیاهی رفت
نبضها از شماره افتادند
زیر شلاق سرد پاییزی
غنچه ها ناشکفته جان دادند
ناگهان مردی از دل توفان
آمد و ظهرداغ تابستان
خط بطلان کشید بی پروا
روی افکار کهنه و میرا
زندگی را حضور نو بخشید
مثل باران به سینه ها بارید
رد شد از انتظار فصلی سرد
کوچه ها را دوباره عاشق کرد
آمد و تیرگی ترک برداشت
پیله از بال شاپرک برداشت
منفجر شد سکوت سالی که ...
پنجه میزد به شهر خالی که ...
انتظارش به سمت پایان بود
و هوایش هوای عصیان بود
راه را با ستاره آذین بست
گفت راهی برای رفتن هست
در شب چکمه پوش بیدادی
رد شدند از کنار «آزادی»
چیتگر بود و همقطارانش
صبح خونین تیربارانش
رفت و بار امانت سنگین
سهم مردی همیشه عاشق شد
سهم مردی که بعد از او هر روز
داغدار گل شقایق شد
مثل آیینه، مثل اقیانوس
مردی از بیکرانه گی سرشار
سرنوشتش نوشته شد با عشق
با سرشتش سرشته شد ایثار
راه را تا همیشه روشن کرد
در شبان سیاه استبداد
با فدای ستاره ها برداشت
لکه ای را که روی ماه افتاد
از غروب سیاه آن مرداد
تا سحرگاه سرخ شهریور
صد حماسه برای آزادی
بوده با هر خیانت و خنجر
احمد آباد خسته! با پیرت
خط بزن غصه های پنهان را
نسل ما را ببین و باور کن
آرزوی شکوه ایران را

الف. دماوند