‏نمایش پست‌ها با برچسب آزادیخواه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آزادیخواه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۱۲, شنبه

ژاندارک قهرمان ملی فرانسه، زنده در آتش سوزانده شد

ژاندارک، قهرمان ملی فرانسه
ژاندارک، قهرمان ملی فرانسه
ژاندارک برای به آتش کشیده شدنش، به دست کلیسا سپرده شد.
3ژانویه1431-13دی809:ژاندارک، قهرمان آزادیخواه فرانسه که بر اثر خیانت فرانسویهای طرفدار انگلیس به نیروهای انگلیسی در لوکزامبورگ فروخته شده بود تسلیم کلیسا برای محاکمه شد. وروز۳۰مه سال ۱۴۳۱ ژاندارک قهرمان ملی فرانسه در آتش سوزانده شد.
او انتخاب کرده است که تسلیم نشود. این تقدیر اوست. اگر‌چه به سمت چنین سرنوشتی می‌رود، اما این تقدیر را خودش در یک انتخاب آگاهانه رقم زده است. گویی می‌خواهد رنجها و محنتهای زنان تمام تاریخ و تمامی یک ملت را به نمایش بگذارد. محنتی که به دست خدای ساخته و پرداخته جامعه مردسالار، برای حفظ نظم موجود بر زنان و بر همه مردم تحمیل شده است. به‌ویژه برای زنی که می‌خواهد نقش رهایی بخش برای سرزمینش داشته باشد.
داستان زندگی عجیب و حیات پر رمز و راز و سرنوشت تأثر انگیزش، که سینه به سینه در طی قرون و سده‌ها از نسلی به نسل دیگر نقل می‌شود؛ امروزه عرصه ادبیات اروپا را درنوردیده و بیش از 20 رمان و نمایشنامه را به خود اختصاص داده است. حیاتی کوتاه با شعله‌یی بلند در تاریخ که نورافشان راه مقاومت و پایداری است. خانه‌ای که او در آن به دنیا آمد، اکنون تبدیل به موزه شده است. تصاویری که در این موزه به چشم می‌خورند هنوز هم این سؤال را در ذهن بیننده ایجاد می‌کنند که:
«به‌راستی او که بود» ؟ …
مقاومت به هر قیمت
این شخصیت افسانه‌یی، سمبل ملت فرانسه و اسطوره تسلیم ناپذیری، زن دلاوری است که از تیرگی قرون وسطی برخاست، مناسبات ستمگران و دین‌فروشان فریبکار زمان خود را به میدان طلبید و آنگاه با پیکر خود نور سپید ایستادگی را بر ظلمت و سیاهی تسلیم تاباند.
قهرمان میهن‌پرستی و آزادیخواهی، که پس از گذشت 6قرن؛ شعله‌های آتشی که در آن سوخت، هم‌چنان بر تارک مقاومت انسان در برابر ستم می‌درخشد. شعله خیره‌کننده‌یی که تاریکی دخمه‌های سرد و تاریک ریاکاران در لباس دین را از هم می‌درد؛ و روشنی بخش راه رزمندگان آزادی است.
فرانسه، 1412 میلادی:اروپا سالهای سیاه قرون وسطی را می‌گذراند. سالهای ستم حاکمان مستبد و خونریز با توجیه و پشتیبانی کلیسای حکومتی.
در هنگامه جنگ صد ساله وسلطه  انگلیس بر فرانسه، در روستایی دور افتاده در مرز شرقی فرانسه، دختری در یک خانواده تهیدست دهقانی، چشم به جهان گشود که او را «ژاندارک» نام نهادند. 12ساله بود که حین عبور از کنار درختی قدیمی احساس می‌کند «قدیس میشل» و نوری خیره کننده به او فرمان می‌دهد تا فرانسه را نجات دهد.
ژاندارک 5سال در معرض این الهامهای درونی بود و می‌ترسید از آن برای دیگران صحبت کند.
در 15سالگی خواهان شرکت در ارتش برای جنگ با انگلیس شد، اما به‌دلیل سن کم؛ و مهمتر از آن به‌دلیل «زن» بودن، چنین اجازه‌یی به وی داده نشد. او مدتها برای حل این موضوع با خود اندیشید تا در نهایت به راه‌حل آن دست یافت. یک سال بعد در 16سالگی با به‌کارگیری ترفندی به خود گفت: «حالا با لباس سربازی، که لباسی مردانه است، به نزد ولیعهد می‌روم» …
سرانجام دختر جوان روستایی توانست وارد ارتش شده و فنون نظامی را فرا بگیرد. او، که برای دفاع از وطنش لباس سربازی پوشیده بود، توانست با مهارت و جنگاوری و نشان‌دادن صلاحیت خود برای اداره نیروهای وارفته فرانسوی، اعتماد فرماندهان و افسران ناامید فرانسوی را به دست آورد. آنگاه در راه آزادی فرانسه از اشغال انگلیسیها قیام کرد و تا آنجا پیش رفت که به فرماندهی نیروهایی که مأموریتشان آزادسازی اورلئان بود رسید. او با فرماندهی خود توانست محاصره اورلئان را در سال 1429 درهم بشکند و این شهر را آزاد کند و یک پیروزی بزرگ نظامی نصیب فرانسویان سازد. بعد از این پیروزی بود که شارل هفتم به پاس خدمات ژاندارک به او لقب اشرافی داد و مردم دهکده‌اش را از پرداخت مالیات معاف کرد و گفت مجسمه او را در اورلئان نصب کنند.
در گام بعد ژاندارک توانست شاه را به لشکر‌کشی به سوی «رن» متقاعد کند. او با راضی‌کردن شاه، یگانهایی را تحت فرماندهی خود گرفت و توانست با پیروزی بر انگلیسیها نقطه پایانی بر جنگ صدساله فرانسه با انگلستان بگذارد.
اما در مه 1430 «بورگن‌دی» ها، یعنی همان خائنین فرانسوی مزدور انگلیس، پاریس را محاصره کردند. ژاندارک در پناه تاریکی شب برای کمک به مدافعان وارد شهر شد و در حالی‌که فرمانده حمله علیه مزدوران بود، در تلاش برای آزادسازی شهر، زخمی و سپس توسط یکی از خائنین دستگیر شد. مزدوران او را در سوم ژانویه 1431به نیروهای انگلیسی در لوکزامبورگ فروختند. 3ماه بعد ژاندارک در «روئن» به اتهام ارتداد مقابل اولیای کلیسای فرانسه در یک دادگاه کلیسایی، که از حکومت انگلیس تبعیت می‌کرد، محاکمه شد. مهم‌ترین اتهام او از نظر این بیدادگاه مذهبی، رد صلاحیت کلیسا بود. ژاندارک همچنین به جادوگری و اصرار به دریافت الهام از جانب قدیسین و استفاده از پوشش نظامی مردانه متهم شد. پس از شکنجه‌های بسیار، قضات حکومتی و دین‌فروشان کلیسا از وی خواستند از ادعاهایش توبه کند. او از گفته‌های خود دست برداشت. برای در هم‌شکستن بیشتر، او را دوباره به سلول برگرداندند. ژاندارک طی مدتی که در سلول بود، نسبت به آنچه که زیر شکنجه گفته بود، آتش جنگی بزرگ و سهمگین در درون خود احساس کرد او در این جنگ که بسا سهمگین‌تر از جنگ نظامی بود، هم‌چون همیشه پیروز صحنه نبرد شد. چند روز بعد که قضات و متولیان کلیسا به سلول او رفتند، در نهایت تعجب، او را مجدداً در لباس مردانه یافتند. ژاندارک در پاسخ گفت: «قدیسین مرا به‌دلیل تسلیم در برابر کلیسا سرزنش کردند. اما حالا از راهی که انتخاب کرده‌ام باز نخواهم گشت و عزم دیگری جز نبرد در سر ندارم». از این پس او در دادگاه با کمال شجاعت از عقیده و عزم خود برای نجات کشورش دفاع کرد. فقیهان کلیسا، ژاندارک را مرتد دانسته و حکم به‌ زنده زنده سوزاندن او در آتش دادند و او را به مقامات حکومتی سپردند.
ژاندارک در 30 مه 1431 در 19سالگی بر تیرکی چوبی در «روئن» در یک بازار بدون سقف در میدان «بومارشه» و در ملأعام به شعله‌های آتش سپرده شد. به این ترتیب ژاندارک به ندای درونی خویش پاسخ گفت؛ تسلیم نشد و برگی زرین و درخشان در تاریخ « مقاومت به هر قیمت» از خود بر جای گذاشت.
وی در لحظات واپسین حیات به سمت روئن گفت: «روئن، یعنی من این‌جا باید بمیرم؟ آه روئن، از این می‌ترسم که تو خون‌بهای مرا گران پرداخت کنی».
25سال بعد از مرگ او، پاپ کالیتوس سوم در دادگاه دیگری از دوشیزة اورلئان اعاده حیثیت کرد و در سال 1920 پاپ بندیکت پانزدهم، ژاندارک را رسماً در شمار قدیسین آورد. اما در اذهان مردم اروپا و به‌خصوص فرانسه او هم‌چنان سمبل خونهای به ناحق ریخته شده در راه است و صدایش در گوش وجدانهای بیدار بشری هنوز طنین دارد.
ژاندارک، سمبل ملی فرانسه، پس از مرگش به‌صورت یک قهرمان فراموشی ناپذیر در بسیاری از آثار ادبی و هنری باقی ماند. او اگر‌چه در روایتها، کتابها و فیلمها، متفاوت توصیف شده است، اما عنصر مشترک در همه آنها، آمادگی او برای فدای حداکثر است. از همین رو داستان حماسه ژاندارک پیوسته تازه است. چرا که با ارزشهای والای انسانی در یک مدار آرمانی پیوند خورده است.

۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

مريم رجوي: گل هميشه بهار

مریم رجوی
مریم رجوی 
«گُلِ هميشه بهار  »                
گاه اسم معرف انساني است، بستگي دارد كه يك نام چه حرفي دارد،
بستگي داردتداعي چه دارد آن اسم،
وراي يك نام چه چيز دگري دارد،
گاه وقتي يك نام،
گر بكاويد برايش،
همه تاريخ بشرياست...
«گُل هميشه بهار» در ميان آرزوها و اميد هاي خيل عظيمي از ايرانيان آزاديخواه  در سراسر دنيا ، همچون خورشيد فروزان مي درخشد و مي شگفد، در بيكران درياي عشق و عاطفه هايشان ساري و جاري مي شود و پرتو احساساتش كه به زلالي اشك چشم است را بر امواج شور وهيجان زايدالوصف آنها  مي افشاند.
لبهاي خندان ايرانيان وطنپرست در آسمان  مهر او  مي درخشند و اراده خلقي كه باآتش و فولاد به بندش كشيده شده  با گرماي احساسات و شور و شعفشان آزاد و رها مي شود. طنين فرياد ها كه همان پژواك آرزو هاي  ايرانيان در اعماق روح وضميرشان  هست،با رؤياي آزادي و رهايي ا ز بند و زنجير رژيم ضد  انساني حاكميت آخوندي رانويد مي دهد.
«گُل هميشه بهار» فدا مي كند ولبخندش براي پيماني است  كه به آن وفا مي شود و انتخابي كه هر كس با«گُل هميشه بهار» بسته  را هر چه محكمتر و خلل نا پذير تر مي كند.
من به اين باورم كه در زيباترين وطنم ايران،« گُل هميشه بهار» را در ميان كدامين گُل بايد جستجو كنم؟
او تجسم و جوهر الجواهر گُل هاي زيباست، او همان گُل سپيدي است كه هرگز غباري روي آن نمي تواند بنشيند- بر دامن پاكش ننشيند گردي...-
او همان گُل سرخي است كه هنگام سپيده دمان همانند شبنم هاي زلال  وپاك  كه گويي همه صداقت و يكرنگي را در خود جاي دارد، بر گُلبرگهاي زييا و گُلگون گُل سرخ نشسته اند و وزش ملايم بادهاي بهاري گُلها را به وجد در مي آورد.
او همان گُل زيبايي است كه هرگز پژمرده نمي شود و در همه طوفانها  همچون سرو راست قامت است،  وهمه نا ملايمات در برابر اراده سترگش رخت مي بندد.
او همان«گُل هميشه بهار« است كه آرزو  هاي يك خلق اسير  را محقق مي كند،آناني كه رها‌ئيشان را درآينه نگاه  او بارها ديده و مي بيند.
نويسنده مصري سالها قبل نوشته بود:
« مريم رجوي تركيب بي همتايي از درد ها و زخمهايي كه  با اميد ي بالنده و سستي نا پذير در هم آميخته اند، آرام، زيبا و ساده، مانند قطر ه هاي شبنم و در عين حال قدرتمند، مانند سركش ترين كوهها...»
لحظه هایش  ، فرياد آزادي يك خلق در بند را پژواك مي كند.
اصلاً غير از اين لحظه ديگري برايش متصور نيست.
لحظه هايش، نگاهش، اراده ا ش كوهها را مي درد و سياهي و تباهيها را به روشنايي تبديل مي كند.
  درد يك خلق يك درد معمولي نيست
درد آن جوان تحقير شده در خيابانهاي شهر هاست
آن جوان معتاد، كارتن خواب، بيكار و...
آنهايي كه از فرط نداري و اجبار كليه خود را مي فروشند
دختر بچگاني كه روزانه، به هزار دليل عبث و واهي استثمار مي شوند
خواهر مريم!
 مي دانم، درد هاي فرو خورده خلق را تو درمان مي كني
لبخند را دگر بار بر لبان دختركان زيبا تو مي كاري
جوانان تحقير شده حاكميت شريران را تو راست قامت مي كني
بيشمار درد هاي، بيكاران، معتادان، سركوبشدگان را تو مرهم مي گذاري
و بر اين باوريد كه هميشه كينه و قساوت در مقابل عشق و مقاومت و ايستادگي رنگ مي‌بازد ، وسر تسليم فرو مي آورد.
بلي،گفتم كه:
آرزويش يك آرزوي معمولي نيست،آرزويي كه يك تاريخ خونبار را با خودش همراهي مي كند.
آرزويي بس فرخنده و بزرگ، كه 120000 شهيد سر فراز به خاطرش به دژخيمان  نه گفتند و مرگ سرخ فام را پذيرا شدند.
آرزويي بر خاسته از صداي در گلو شكسته80 ميليون ايراني در زندان بزرگي به نام ايران است.
مگر نه مجاهدين سرفراز علي صارمي،محمد علي حاج آقايي، جعفر كاظمي، وهزاران شهيد والامقام،دامن محبت را به خونشان رنگين كردند؟
آرزويي كه هر لحظه در ذهن و ضمير هر اشرفي و اشرف نشان غليان مي كند.
بلي،آرزويش يك آرزوي بزرگ  و دست يافتني است، آزادي يك خلق ستمديده و در بند است.در هر كجا پاي مي گذارد زمين سبزينه مي شود و خورشيد از شوق ديدارش تابش دلپذيرش را دگر بارهويدا مي كند
عاشق ترين عاشقهاست...
در هر كجا كه مي رود، دشمن زبون هزاران توطئه و تهديد مي كند و  به خود مي پيچد وزمين و زمان را به هم مي دوزد و...
اما، اراده اش همه موانع را پودر مي كند...پارلمان اروپا، سناي فرانسه،سناي بلژيك، پارلمان نروژ، ويلپنت  پاريس، گردههايي بزرگ در آلمان و...همه به گرمي و با افتخار پذيراي حضورش هستند.
آخر  او سفير و راهنما، رهبر و پژواك آزادي يك خلق است.
آن جا كه در سخنراني پر شكوهش در نروژ با صداي رسا گفت:
من يك آرزو دارم
ايران بدون اعدام و شكنجه
من يك آرزو دارم
ايران آزاد و دمو كراتيك
من يك آرزو دارم
ايران سر شار از بردباري و مسالمت و...
آري مريم در هر حال و همه جا در مواجهه با همه انسانها، همان است كه هست. او همواره به شكل خلوت خود هست و هيج سد ومانعي ميان او وديگران حائل و مانع نمي‌شود. عشق و محبت و احترام به نظرات ديگران در تمامي رفتارش موج مي زند. او انسانها رابي واسطه و مستقيم توسط خودشان و با كلمات و احساسهاي خودشان مي بيند و مي شنود و نه از درون خويش، او به حرفها و احساسهاي آنها هر كه باشند از عمق وجود گوش مي دهد، او آنها را باور مي كند، او به انسان باور و ايمان دارد اين چنين است كه او با سقف بالا بلند انديشه و نظريه انسانشناسايانه خود،  عنصر انساني را كه  فصل مشترك همه انسانها ست شگفته مي كند و خود به مثابه« گل آرزو ها»ي همه آنها متجلي مي‌گردد
زطوفان حوادث عاشقان را نيست پروايي                     نينديشد نهنگ پر دل از آشفتن دريا
بلي، پيامت همچون نسيم بهاري به گوش همه تشنگان آزادي  و برابري خواهد رسيد.
خواهر مريم!
بدون شك، با هزاران دليل و برهان آزروهايت محقق خواهد شد،پيروزي خلق درآسمانها نوشته شده 
اما خلق قهرمان ايران آرزوي ديگري هم دارد گرامي داشتن مقدم رئيس جمهور مريم رجوي و شير هميشه بيدار را.