‏نمایش پست‌ها با برچسب جمهوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جمهوری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۹, چهارشنبه

ایران - کابوس وحشت نظام از قیام و نقش اشرفیها از شعار مرگ بر اصل ولایت‌فقیه

کابوس وحشت نظام از قیام و نقش اشرفیها از شعار مرگ بر اصل ولایت‌فقیه
کابوس وحشت نظام از قیام و نقش اشرفیها از شعار مرگ بر اصل ولایت‌فقیه
مصاحبه سردبیر رسالت آخوندی با خبرگزاری سپاه:
شعار فتنه‌گران در سال88 در اشرف نوشته شده بود.
دیدیم که شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه » سر دادند.
یا خواهان جمهوری ایرانی بودند.
وقتی تصاویری از اردوگاه مجاهدین در اشرف منتشر شد.
شعاراصلی که به شکل بزرگ در میدان صبحگاه نوشته شده بود همان شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه بود.
خبرگزاری سپاه پاسداران روز 5 دی 94 هراسان از شقه نظام و بالا گرفتن قیام و خیزشهای اجتماعی در بحرانهای داخلی بر سر زهر اتمی و نمایش انتخاباتی خبرگان و مجلس ارتجاع، با درج مصاحبه سردبیر رسالت آخوندی از ارگانهای باند خامنه‌ای نوشت:
در پیش بودن انتخابات مهم مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان، بهانه‌یی شد تا به گفتگو با کاظم انبارلویی سردبیر روزنامه رسالت و یکی از فعالان حوزه سیاسی کشور بپردازیم:
انبارلویی در ابتدای این گفتگو با اشاره به نقش رسانه‌ها در مقاطع مختلف در فتنه 78 و 88 گفت: ... ...
در واقع باید فتنه 88 را نوع غنی‌سازی شده فتنه 78 بنامیم... .
شما به شعارهایی که خصوصاً در اواخر آشوب‌ها داده می‌شد نگاه کنید هیچ ربطی به انتخابات نداشت و همه آنها حکایت از یک توطئه بزرگ بود... .
سردبیر روزنامه رسالت با تأکید بر این‌که اینها در واقع حرمت رأی مردم را حفظ نکردند، گفت: فتنه‌گران جمهوریت را به شرط چاقو قبول داشتند نه به شرط راٌی. شما نگاه کنید هرچه این حوادث به جلو می‌رفت قاعدتاً شعارها باید علیه طرف پیروز انتخابات می‌بود ولی دیدیم که شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» سر دادند یا خواهان جمهوری ایرانی بودند.
سردبیر روزنامه رسالت خاطرنشان کرد: جالب است وقتی تصاویری از اردوگاه (مجاهدین) در اشرف منتشر شد.
شعار اصلی که به شکل بزرگ در میدان صبحگاه این اردوگاه نوشته شده بود همان شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه بود.
وی حماسه 9دی را یک روز بزرگ و کم‌نظیر در تاریخ انقلاب اسلامی دانست و گفت: شاید یک نمونه آن را البته در مقیاس کوچک‌تر بتوانیم راهپیمایی روز 23 تیر 78 بدانیم که بعد از آشوب‌های 18 تیر صورت گرفت و اتفاقاً سخنران آن مراسم همین آقای روحانی بود که سخنرانی بسیار خوبی هم کرد... ..
انبارلویی در بخش پایانی این گفتگو به عبرت‌های فتنه 88 با توجه به در پیش بودن انتخابات مجلس و شورای اسلامی و مجلس خبرگان پرداخت و گفت: در انتخابات پیش رو باید از فتنه سال 88 عبرت بگیریم... ..

۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

ایران - قصه شهرزاد

قصه  شهرزاد
قصه  شهرزاد
امسال در جشنوارۀ فیلمهای مستند، که هر ساله در جمهوری چک برگزار می شود، «قصه شهرزاد»، به کارگردانی شاهین پرهامی، نمایش داده شد.
کبری امین سعیدی (شهرزاد)، زادۀ 18آذر1329، هنرپیشه یی بود که در 14سالگی کارش را با رقص در کافه های تهران آغازکرد و سپس به تئاتر و هنرپیشگی روی آورد و در فیلمهای قیصر، داش آکُل، طوقی، باباشمل، تنگنا و چند فیلم دیگر بازی کرد و فیلم بلند «مریم و مانی»را، که پوری بنایی در آن بازی می کرد، کارگردانی کرد و سه مجموعه شعر، از جمله «باتشنگی پیر می‌شویم» 
شهرزاد پس از انقلاب 57 و برقراری حکومت آخوندی به زندان افتاد و پس از آزادی به کلی از دنیای هنر حذف و خانه نشین شد و روزگار بر او چنان سخت و طاقت فرساشد که در سال ۱۳۵۷ با خوردن قرص خودکشی کرد، اما او را نجات دادند.
 گفتگوی شهاب میرزایی با شهرزاد
 این گفتگو در تیرماه 1387 انجام شد
 «صبح روز اول:
 بهارجنوبی، کوچه سمنان، خانه سینما. زنی با موهایی سپید و چهره یی که گذر عمر بر آن هاشور زده، بر صندلی چوبیِ کنار دیوار نشسته است. سیگارمی کشد و نگران به زمین می نگرد.
 روبرویش نشسته ام. به او خیره می شوم. من او را می شناسم و او مرا نمی شناسد. بعد از مدتها جستجو "شهرزاد" را یافته ام. کنارش می نشینم. سر صحبت را که باز می کنم، کوله و ساکش را نشانم می دهد و می گوید به این فکرمی کند که امشب کجا بخوابد.
صبح روز دوم: بهارشمالی. خانه یی کوچک، وسط تهران بزرگ...
از کودکیش و کارکردن در قهوه خانۀ پدر در نزدیکی میدان راه آهن شروع می کند. بعد کپی کتاب "با تشنگی پیر می شویم" را نشانم می دهد که در مقدمه اش نوشته: "کبرا نام خواهر مرده‌ام بود که شناسنامه ‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را برای من گذاشتند. مادرم مریم صدایم می‌کرد و پدرم زهرا. زمان رقصندگی شهلا می‌گفتندم. در سینما شهرزاد شدم و حالا زیر شعرهایم می‌نویسند: شهرزاد.
 از آغاز رقصندگی در کافه جمشید، و سیروس لاله زار، در سن چهارده/ پانزده سالگی و میان انبوهی از دود سیگار و بوی الکل می گوید. از عشق به تئاتر که او را می برد تا گوشه و کنار ایران، در روزگار ماشینهای قدیمی و جاده های خاکی و بعد، رسیدن به جاده سینما.
 اولین بار نامش در تیتراژ فیلم "قیصر" می آید و بعد از آن در چند فیلم مطرح سینمای ایران و چند فیلم فارسی بازی می کند. نقش او در بیشتر این فیلمها زن بدکاره یا رقّاصه بی است که به چند سکانس و پلان محدود می شد. اما نقش آفرینی های متفاوتش در "تنگنا" و "صبح روز چهارم"، برایش جایزه هایی از جشنوارۀ "سپاس" به ارمغان آورد.
 حوالی سال ۵۲ در اعتراض به فضای فیلم فارسی از سینما کناره گیری می کند. به گروه سینمای آزاد می پیوندد. فیلم کوتاه می سازد. کتابهای شعرش را چاپ می کند و داستانهای کوتاهش در روزنامه "آیندگان" و بعدها "کتاب جمعه" چاپ می شود. تا این که فیلم بلند "مانی و مریم" را در سال ۱۳۵۶ با بازی پوری بنائی می سازد. مریم و مانی از اولین فیلمهای سینمای پیش از انقلاب است که کارگردان و قهرمان قصه اش زن هستند. فیلم توقیف می شود و سه سال بعد اکران.
 توفان انقلاب از راه می رسد و در آن شلوغی روزگار، دار و ندارش از بین می رود. فیلمهایش گم می شوند و کتابهایش و خودش، مدتهای مدید دربدر می شود و هراسان. در اوج بیماری روحی و جسمی در سال ۱۳۶۴ راهی آلمان می شود و بعد از هفت سال هوای وطن می کند و باز می گردد به ایران.
حالا هفده سال از آن بازگشت تلخ می گذرد؛ هفده سالی که به دربدری و آوارگی و پریشانی گذشته است. از کوچه پس کوچه های تهران تا روستاهای دورافتادۀ طبس و کرمان.
 در این میان آن چه گم می شود آرامش است و آسایش و آن چه نمی یابد اعتماد و توجه اهالی سینما و آشنایان و دوستان قدیم، که بیش از حقوق بخور و نمیری باشد که بعدها (ماهانه: 90هزار تومان) از خانه سینما می گیرد...
در کنار تلاش برای یافتن سرپناه، راهی کتابخانه ها می شود تا کپی کتاب هایش را از روی نسخه های موجود بگیرد و همیشه و همه جا در کوله پشتی اش با خود ببرد...
 صبح روز سوم: نیمکت خانههنرمند؛ جایی که شب گذشته این جا خوابیده. شهرزاد می گوید: "وقتی در پارک می خوابی، بعد از چند وقت وحشتت از خوابیدن در کنار بیخانمان ها و موش و گربه و سوسک به الفت با آنها می رسد. در شبهای گرم تابستان، می توانی به آسمان خیره شوی و برای هزارمین بار دنبال ستارۀ بختت بگردی و باز هم پیدایش نکنی. امّا صبح که بیدارمی شوی و می خواهی به دستشویی بروی، دردسرهایت تازه شروع می شود. همین کار عادی روزانههمه آدمهای دنیا به مشکلی بزرگ تبدیل می شود. کجا بروم؟ چه کار بکنم؟ ساکهایم را کجا بگذارم؟"
می گوید: "وقتی در روستا هستی، چیزی که بیشتر از نبود امکانات آزارت می دهد، نبود سینما و کتابفروشی و دکه مطبوعاتی است و خیابانی که در آن قدم بزنی و صندلی یی که بر روی آن بنشینی و مخاطبی که دربارۀ اتّفاقات جدید جهان با او حرف بزنی. آدمی بیگانه هستی که گویی از جهانی دیگر به آنجا پرت شده ای، بی هیچ نقطۀ اشتراکی. حتی خیلی وقتها حرف زدن آدمهای اطرافت را به زبان محلی، نمی فهمی".
 همه آرزویش امّا در این سالها، یافتن سرپناهی است غیر از آسمان؛ جایی که بتواند در آن لَختی بیاساید و به راحتی بخوابد و بنویسد. یخچال و تلویزیون داشته باشد. آن قدر پول داشته باشد که کتاب و مجلّه بخرد و آن قدر فرصت که آنها را بخواند.
 صبح روز چهارم: اتاقکی در باغ پرتقال یکی از شهرهای شمال. حالا چند روزی است که این جا، دور از هیاهوی "انبوه کرکسان تماشا"ی آن شهر بزرگ، جایی برای زندگی پیدا کرده است؛ جایی که بتواند غذایی بپزد، روزنامه یی بخرد و نگاهی به پسِ پشتِ زندگیِ پرفراز و نشیبش بیندازد و آرزوی چاپ کردن سفرنامه ها، شعرها، فیلمنامه ها و داستانهایش را دوباره جان بخشد و باز بسراید:
 "تلنگری بر آب زدم/ سازی که زمین آن را می‌شنود/
آسمان آن را می‌شنود.
تلنگری بر گیجگاه عشق/ رعدی سخت درمی‌گیرد/
پرندۀ مهاجر تنم بال می‌گشاید و می‌خواند/
زندگی اینگونه است./
تلنگری بر دهان کامل ترین انسان/
پایان آرامش/ و یا آغاز شورش"».
ماهنامه«دنیای سخن» پس از درگذشت مهدی اخوان ثالث در 4شهریور 1369، با انتشار نامه ‌‌یی از ابراهیم گلستان که در آن از آخرین دیدارش با اخوان در لندن سخن می‌گوید، به شعری از شهرزاد نیز اشاره دارد: «اخوان روز رسیدنش، به هدیه، کتابی به من بخشید که یک جُنگ از شعرهای نو فارسی بود. چند روز بعد ازم پرسید آن را چگونه می‌ بینم. گفتم در این جنگ از آنهایی که شعرشان بی ‌پاست، برگزیده‌ هایی هست. بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بیان زندۀ بیدادگر را، که سالها پیش با عنوان "با تشنگی پیر می‌شویم" درآمد، در آوردم. از آن برایش تکّه ‌ها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را می‌گرفت نگرید، که عاقبت نتوانست. افتاد به هق‌هق. بلندشد رفت. بعد که آمد، گفت: این از کجا آمد، کیست؟ گفتم: همین دیگر. بی‌خبرهستیم. به‌ خود گفتم و همچنان همیشه می‌گویم، در دالان تنگ هیاهوی پرت غافل می‌شویم از دنیایی که در همسایگی زندگی دارد. گفت: مثل رگ بریده خون زنده ازش می ‌ریخت. گفتم: همین دیگر. گفت اسمش هم به گوش من نخورده بود. اسمش چیست؟ گفتم: همین دیگر. اشکال از اسم و آشنایی با اسم می‌آید. از روی اسم چه می‌فهمیم؟ اسمش بنا به آنچه معروف است "شهرزاد" است...»
 «حکایتی کوتاه» از مجموعه شعر «با تشنگی پیر می‌شویم»:
 «قصه‌ یی نه، حکایتی کوتاه.
از یک کارگری که سواد نداشت شنیدم خسته می‌گفت: "دلم برای مادرم تنگ است".
 ما به مرغهای بی‌شماری که فقط یک خروس مریض داشتند، نگاه می‌کردیم.
کارگر رفت و ما ماندیم و بازی‌مان را ادامه دادیم. جمعه بود.
غروب شد که کارگر توپ بازی ‌امان را گرفت‌ و پس نداد.
همه ما بودیم و یک توپ.
همه کارگر بود و یک مادر.
مادرش از صدای توپ بیدار شده بود. مادرش مریض بود.
از باغچهخانه‌ شان در لابلای گل‌های آب نداده، به یک قارچ برخورده بود. خورده بود و مریض شده بود.
ما باید صبر می‌کردیم تا مادر کارگرِ خسته خوب شود که ما بازی ‌مان را ادامه بدهیم.
 زمستان شد.
از مدرسه تا غروب راهی نبود.
ما را غم می ‌گرفت. وقتی از مدرسه بیرون می‌ آمدیم که بعضی از چراغها روشن بود.
برادر کارگر که گندم داشت، داسش را کارگر خسته درست می‌ کرد.
همه فکر می ‌کردیم شاید توپ ما با داس پاره شود. 
بهار شد.
کارگر خسته تمام مرغها را کشته بود. مانده بود خروس مریض و یک مرغ که فقط شانس زنده بودنش این بود که تخم می‌کرد.
من یک‌ روز از خدا خواستم که مادر کارگر خسته خوب شود که ما بازی کنیم.
عصر تعطیل‌مان کردند که تابستان شد و گفتند سه ماه دیگر بیایید. ما ذوق کردیم.
کارگر با چکشش داشت یک پرچم سیاه به در خانه ‌شان می‌زد. کوچه پر از زنهای چادر سیاه بود.
 خدا مادر کارگر خسته را گرفته بود تا ما بازی کنیم. برادر کارگر خسته که زارع بود، نشسته بود کنار دیوار، داسش هم دردستش بودو به آن یک دستمال بسته بودکه در دستمال نان بود. ما بیخود خیال کردیم در دستمال توپ است.
فقط خروس مریض در کوچه بود و یک پرچم سیاه...»

۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

میرزاکوچک‌خان؛ نخستین پیشگام در مبارزه انقلابی مسلحانه در تاریخ معاصر ایران

میرزاکوچک خان -  سردارجنگل
میرزاکوچک خان -  سردارجنگل

یونس، معروف به میرزاکوچک، فرزند میرزابزرگ، جوانی از مجاهدان مشروطه و عضوی از کمیته ستارخان بود که در فتح تهران و فرماندهی دسته‌های مجاهدان برای جنگ با قوای استبداد شرکت داشت.
او برای جلوگیری از محو دستاوردهای انقلاب مشروطه، سلاح به دست گرفت و راهی جنگلهای گیلان شد تا آتش آزادی را، این بار از دل جنگلهای گیلان شعله‌ور سازد.
میرزاکوچک‌خان به یمن مقاومت دلیرانه خود و یارانش، حمایت گسترده مردم گیلان را به‌دست آورد. روز 14خرداد سال 1299 شمسی، میرزاکوچک‌خان در رأس مجاهدان جنگل که سراسر گیلان را آزاد کرده بودند، وارد شهر رشت شد.
میرزا به‌دعوت مردم و در میان استقبال شورانگیز آنان با صدور اعلامیه‌یی، حکومت جمهوری را در گیلان اعلام کرد.
جنبش جنگل، با توطئه خائنین و فرصت‌طلبان و کودتای ناجوانمردانه آنان روبه‌رو گردید.
میرزا برای جلوگیری از خونریزی، از شهر به سمت جنگل عقب‌نشینی کرد. خیانت فرصت‌طلبان، شرایط را برای ارتجاع و استعمار فراهم نمود تا ضربه نهایی را بر پیکر جنبش جنگل فرود آورند. سرانجام، میرزا نیز پس از مقاومتی دلیرانه، در حالیکه برای سازماندهی و جمع‌آوری باقیمانده نیروهایش بسوی خلخال روانه بود، در میان راه به‌دلیل برف و بوران شدید به شهادت رسید.
تاریخچه جنگاوری و دلاوریهای میرزا به‌مثابه گنجینه‌یی گرانبها در اختیار رزم‌آوران آزادی قرار گرفته و آرمانش همچون مشعلی فروزان فراراه جوانان میهن است.
یازدهم آذرماه، سالروز شهادت سردار جنگل، میرزاکوچک‌خان درسال 1300 شمسی
بخشی از سخنان رهبر مقاومت مسعود رجوی در میتینگ تاریخی استادیوم تختی شهر رشت - 14اسفند 1358
به‌هرحال برای من افتخار بزرگی است که امروز یعنی در سالگرد پیشوای بزرگ نهضت ملی، مصدق کبیر در میان شما باشم. در کنار شما، در خانه شما، یعنی در محضر میرزا، سردار بزرگ جنگل، سرداری که نخستین پیشگام تاریخ معاصر ایران در مبارزه انقلابی مسلحانه بود
سرداری که در پس زمستان تیره وطن و در تندباد سیاه وطن‌فروشی و ساخت‌وپاختهای وثوق‌الدوله‌ها از کنج مدرسه، راه جنگل را پیش گرفت تا به گرمی و خروش خون خودش، بهاری تازه خلق کند. و هر چه درس وفا و صفا خوانده بود، در مقابل خلق پس دهد و راستی که چه خوب، معلم وفا و پاکباختگی و وطن‌پرستی و مروت شد و تعلیم داد. نه به تمام گیلان، بل به تمام ایران.
آن که وقتی سر از بدن یخ‌زده‌اش جدا می‌کردند، جز یک ریال چیزی بیشتر در جیب نداشت ولی با این همه در پی آرمان مردم و آرمان آزادی در مقابل هر توفانی، سینه سپر می‌کرد. راستی در تاریخ چه بد نوشته‌اند، چه بد نوشته‌اند که سردار ما در برفها یخ زد.
نه، نه، آنها البته می‌خواستند سردار یخ بزند، ولی میرزای ما که یخ نزد! او در آرمانش ذوب شد و در رگها و قلبهای تک‌تک ما جاری شد، مگر ندیدید؟
مگر ندیدید که سردار جنگل، با همان سلاح و با همان عزم آهنین هر وقت لازم شد از قلب گیلان دوباره بپا خاست، دوباره برخاست، آمد در شهرها و روستاها و پیام جنگل سبز را که همان سرود سرخ رهایی است توده‌گیر کرد.
پس چه کسی گفت که میرزا یخ زد؟ نه، او همین جاست! توی دل تک‌تک ما و هم‌الآن دارد می‌تپد. آخر، ما همان نسلی هستیم که تفنگ و آرمان سردار را به دوش کشیدیم، نسلی که در آرمان و تفنگ سردار زنده شدیم و باز هم او در ما زنده خواهد شد. برعلیه ستمگرها، دزدان شرف، و دزدان حاصل کار مردم.
«کلامی از سردار جنگل، در سالروز شهادت آن قهرمان»
میرزا کوچک‌خان خطاب به یارانش:
« «این روزها بهترین اوقات آزمایش است. هر چند وضعمان بد است، همه خسته و فرسوده‌ایم، بی‌پول و بی‌آذوقه، مواجه با انواع مشکلات و در معرض تندباد حوادثیم، ولی از شما می‌پرسم آیا برای عاشقان میهن و آنهایی که دارای درد وطن‌پرستی‌اند، این‌گونه سختیها دارای اهمیت است؟
آن روز که ما تفنگ به دوش گرفتیم و برای استقلال ایران قیام کردیم وضع‌مان از این بدتر بود. چه چیز در مقابل آن‌همه مخاطرات ما را حفظ کرد؟ آیا جز ثبات و استقامت؟»...
آیا سخن میرزا، تنها خطاب به یاران آن‌روزش بود؟