‏نمایش پست‌ها با برچسب ملت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ملت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

ایران - مسعود رجوی ، خورشیدی که خستگی نمی شناسد

مسعود رجوی رهبر مقاومت ایران
مسعود رجوی رهبر مقاومت ایران 
مسعود رجوی سمبل و راهبر نسل بیشماران ، نسل سربداران میباشد که طی سالهای طوفانی مبارزه با مهیب ترین نیروی ضد بشری یعنی خمینی جلاد ، مقاومت مردم ایران زا  از پیچ ها و گردنه های بسیارخطرناک  به سلامت عبور داده است. به این دلیل است که رژم و مزدورانش هر چه که در توان داشتند علیه او لجن پراکنی کردند . ولی هم چنان که خودش گفته است :‌«مگر مي‌ شود خورشيد را كشت؟ مگر مي ‌شود باد را از وزيدن بازداشت و باران را از باريدن، مگر مي ‌شود اقيانوس را خشك كرد؟ مگر مي ‌شود بهار را از آمدن بازداشت و مانع روييدن لاله‌ ها شد؟ و مگر مي ‌شود ملتي را تا به ابد اسير نگه داشت؟ مگر مي ‌شود خلقي را تا به ابد در زنجير نگه داشت؟ نه… نه… چرا؟ زيرا خواست خداست؛ اراده خلق است؛ سنت تاريخ و قانون اجتماع است؛ ميعاد خداست؛ ميعاد تخلّف ‌ناپذير. بله سنت خداست. سير تاريخ است. بشارت همه انبيا و پيام‌ آوران، مُصلحين و انقلابيون بزرگ جهاني اين است: خلق پيروز مي‌شود. آينده تابناك است...»

۱۳۹۴ بهمن ۲۴, شنبه

ایرا ن - بزرگ ترين دروغ هاي تاريخ!

خمینی دجال  وشیاد ضدبشر در تاریخ معاصر ایران
خمینی دجال  وشیاد ضدبشر در تاریخ معاصر ایران 


ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﮐﯿﻬﺎﻥ ۸ ﺍﺳﻔﻨﺪ ۵۷ :
ﺧﻤﯿﻨﯽ : ﺁﺏ ﻭ ﺑﺮﻕ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﮐﯿﻬﺎﻥ ۳ ﺑﻬﻤﻦ ۵۷ :
ﺧﻤﯿﻨﯽ : ﺩﺭ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺩﮑﺘﺎﺗﻮﺭﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﮐﯿﻬﺎﻥ ۱۹ ﺑﻬﻤﻦ ۵۷ :
ﺧﻤﯿﻨﯽ : ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺨﺮﺪ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺻﺎﺣﺐ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﮑﻨﯿ
ﺧﻤﯿﻨﯽ : ﺣﻘﻮﻕ ﻣﻠﺖ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﮐﯿﻬﺎﻥ ۲ ﺑﻬﻤﻦ ۵۷ :
ﺧﻤﯿﻨﯽ : ﺭئيس ﺟﻤﻬﻮﺭ (ﺭﻫﺒﺮ) ﮐﺸﻮﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﮐﯿﻬﺎﻥ ۲۶ ﺩﯼ ۵۷ :
ﺧﻤﯿﻨﯽ : ﻫﻤﻪ ﺍﺣﺰﺍﺏ ﺩﺭ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺁﺯﺍﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺧﻤﯿﻨﯽ : ﻣﺎ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﺳﺎﺧﺖ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﮐﯿﻬﺎﻥ ۷ ﺑﻬﻤﻦ ۵۷ :
ﺧﻤﯿﻨﯽ : ﻣﻦ ﭘﻮﻝ ﻧﻔﺖ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯿﺎﻭﺭﻡ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﮐﯿﻬﺎﻥ ۹ ﺑﻬﻤﻦ ۵۷ :
ﺧﻤﯿﻨﯽ : ﻣﺎ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻫﻞ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﻨﯿ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ #‏ﮐﯿﻬﺎﻥ ۹ ﺩﯼ ۵۸ :
#‏ﺧﻤﯿﻨﯽ : ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﻮﻥ ﻧﺒﺎﺪ ﺭئيس ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺷﻮﻧﺪ*

۱۳۹۴ دی ۹, چهارشنبه

تهران - به یاد شهیدان قیام ۸۸ - نوشته‌ای از مادر ریحانه جباری

تجمع مادران- شعله پاکروان سمت چپ
تجمع مادران- شعله پاکروان سمت چپ
تهران -دریادبودشهیدان قیام عاشورای88 دست نوشته‌ای از شعله پاکروان مادرریحانه جباری.
سال 88 هر لحظه در تب و تاب بودم. از سویی درگیریهای شغلی و روزمره و وضعیت روحی ریحان و خانواده‌ام، و از سوی دیگر تصاویری که در اینترنت یا صفحه تلویزیون یا حتی در خیابانها می‌دیدم.
با هر عکس از بخون غلتیدن جوانی، به خود میلرزیدم. هم برای آن سرو غرق خون، هم برای زنی که باغبان او بوده. وقتی بسته شدن چشم ندا را با آن وضوح می‌دیدم و صدای مردانه‌ای که در زمینه تصویر ناله می‌کردنه  ندا نه خدای من ندا  می‌شنیدم، تاب از کف می‌دادم.
آن روزها دلم می‌خواست بشناسم مادر این شقایقهای روییده بر کف خیابانهای تهران را. کجا میدانستم که روزی در کنارشان می‌نشینم و گوش می‌کنم به حرفهایشان و تماشا می‌کنم لرزیدن خفیف چانه‌شان را وقتی از فرزندشان می‌گویند و از دلتنگی؟
کجا میدانستم که روزی چشمهای ژاله بار زنانی را می‌بینم که بعد از سالها، هنوز به‌دنبال تصویری از لحظه‌ی پرواز پاره تن می‌گردند؟
کجا می‌دانستم شهناز اکملی کیست یا شهین مهین فر یا حوریه فرجزاده که با همه‌ی وجودش بار رنج مادررادرعزای پسربردوش می‌کشددرغیاب مادربیمارش؟کجا میدانستم جمع شدن بر گور یک جوان چه آتشی در دل روشن می‌کند؟
امروز 6 دیماه است. روزی که برای آن زنان که می‌شناسم و از نزدیک با دردشان آشنا شده‌ام، معنایی متفاوت دارد.
روزی است که حاصل بیست و چند سال باغبانی‌شان به تیر جفا یا چرخ نامرد گردون، آتش گرفت و خاکسترش، خاک بر سر دنیا کرد. روزی است که مهتاب از شبهای این زنان ربوده شد، که ماهشان چهره در خاک کشید و خون.
روزی است که عشق اینان سربریده شد، به دست جفاکاربی‌مروت در قبال چند پرکاغذ، به نام اسکناس. بروی این زنان، خاک پاشیدندبا بخون کشیدن پاره‌های تن وبجایش پول گرفتند.مزد گرفتندتاگورها را از بهترین جوانان پر کنند.
مزد پاکدامنی و عشق و محبت مادرانه‌ی این باغبانان را با خون فرزندانشان دادند.
وای بر ملتی که فراموش کند، لاله‌های این دشت بلا را، در روز عاشورای خونین 88، در 6 دیماه.
وای به من و ما اگر در کنار سیلاب اشک این زنان، اشک نریزیم و دستی بر شانه‌های لرزان آنان نگذاریم.
وای بر ما اگر دچار طاعون بی‌تفاوتی یا فراموشی شویم.
شهین و شهناز و حوریه جان! غم و درد تان چنان با غم من آمیخته که نمی‌توانم تفکیکشان کنم. امروز شهرام و مصطفی و امیرارشد پسران من هستند و در خاک آرام غنوده‌اند. امروز بی‌تابم، مثل سوم آبانی که گذشت و اولین سالگرد داغ بر دل شدنم بود. امروز تنم درد می‌کند و چشمانم می‌سوزد. دست و پایم می‌پرد و بی‌قرارم. میدانی چرا؟ گمانم دیگر نمی‌دانم شعله‌ام یا شهین یا شهناز یا مادر شهرام؟ یکی شده‌ام با شما. میرقصم با شما در مجلس بی‌تاب سوگ بر جوان.
رقص آتش برای آتش در کنار آتش. آتشی گرم که از آتشکده‌ی زندگی نشات گرفته است. و آواز می‌خوانم در کنار شما. با شما. برای فرزندانمان. برای پسران مبارزمان ارشدترین امیرها، با حیاترین مصطفاها و پرشورترین شهرامها.
با پرشال خشک می‌کنم چشمان اشکبارم را.چشمان بارانی تان را.وشال رادر باد رها می‌کنم تا داد بستانیم از بیدادها. چرا که باد با خود نجوای عاشقانه‌ی ما و سرود و نوای دلاورانه‌ی پسرانمان را خواهد برد به دور دستها و از آن سرودی انسان ساز خواهد ساخت که بر لبان کودکان‌زاده نشده، جاری خواهد شد.
گرامی باد یاد 9 جان نثار این سرزمین در 6 دیماه هشتادوهشت.
در آن روز خونین نه نفر برخاک افتادند. من هنوز با مادران شش نفر از آنان ملاقات نکرده‌ام. امیدوارم به‌زودی ببینم و بگویم از نوای آنان نیز.